پیدا





700 !!!!

درخواست حذف اطلاعات

بابام شبکیش سوراخ شده. دیروز میره و میخوابه واسه لیزر و این دم و دستگاه ها. بازم یه مکافات دیگه. هرچی دیروز فکر که خوشحال شدم که ما رو اذیت کرده و این طور شده، خوشحال نشدم که هیچی. وسط تمرینم اشک میریختم! از اونجایی که هیچ وقت برای کاراش خودشو مقصر نمیدونه، این طور میگه که خواهرزادم زده تو چشمم و از اون روز این طور شدم. حالا خدا کنه به همین ماه عزیز که بارها ماهها و ساعات مبارک و نامبارک رو قسم دادم واسه درموندگیش، هیچی نباشه و اذیت نشه. بلا ه ستون خونست و با این خانواده ی یاغی، گهمون حلوامون میشه اگه یه کمی از تک و تا بیفته بابام. دیروز میگه به دل تو که رسید و آه تو گرفتم!!! شاید راست بگه. ولی همیشه میگم خدایا من هرچی تو عصبانیت میگم رو گوش نکن. ولی انگار که بدا رو زودی میشنوه. چند بار اینجا نوشتم که برای چشمم که هنوز خشکیش ادامه داره و اشک پیدا نمیشه و دونه ای 1800 یدم، پولی نمیده و نمیبرتمون . همش از پول و انرژی ودمون. همه مسئولیتها به دوش خودمونه. ولی دعا کنید. گناه داره. نه همیشه قدرتمند ظاهر میشده اصلا درموندگیش جیگر آدم رو کباب میکنه! مامانم رو از مظلومیتش وقتی مریض میشه، میسوزم و بابامو هم این طور! برنامه دیروز انجام دادم و چه خوب بود. مامانم دیروز میگه چرا ما همیشه چوپون بی مزدیم؟ راست میگه! هرکاری میکنیم جایی اون چنان که باید و شاید، دیده نمیشیم و حقمون ضایع میشه +



و اینک: 600

درخواست حذف اطلاعات

همش قصه ی اون آهوه تو ذهنم میاد وقتی نا امید میشم، همون که میره بالا کوه از خدا بپرسه بارون میاد یا نه؟ رفیقاش میگن اگه گفت آره تو جست و خیز کن تا ما از همون بالا ببینیمت و خوشحال بشیم. جواب نه میگیره و با خودش میگه بذار تا پایین جست و خیز کنم، خدا بزرگه. خدا که امیدواریشو میبینه، بارون رو میفرسته. حالا قصشو دقیق نمیدونم ولی مضمونش همینه. منم دو روز بود که انگیزه برای تمرین نداشتم، امروز دوباره دویدم، نمیدونم تا خدا چی بخواد. حس میکنم باید خوابهامو جدیتر بگیرم، حس میکنم هشدار بهم داده شده بود که یه ی واسم حاشیه میسازه، و حقیقتا از این پسره خوشم نیومده. من ِ این شدم. منی که حاشیه نداشتم با مربیم دعوا . البته قبلا هم بحث شده بود با مربیها ولی این ه، عاشق این دختره هم که شد همین پسره، مطمئنا بدش هم نمیومده معشوقش بالاتر از من باشه. شانس که ندارم، هر جایی میرم یه میچسبه بهم. این حس رو وقتی ش ت عشقی خورده بودم داشتم، آب شدنم رو حس میکنم. البته امید دارم همین طور که گفتم. منو باش که با سابقه ی خوبم فکر نمی این طور بشه و مربیم بره زیرآبم رو بزنه و اونا هم اینقدر دهنبین باشن. +خواهرم دور نافش درد داره و رفت ، هرچی میخواست نره نشد، گفتیم شاید از عوارض عملش باشه. نمیدونم. کلا من بدون نگرانی نباید باشم انگار. بابام که نبردشون، خدا لعنتش کنه. من اگه تجزیه هم بشم ظلمهای بابام رو فراموش نمیکنم. خدا نگذره از سرش. +یه کانال دیگه هست که چندتا دانشجوی مسلمون شنیده و دیده هاشون در رو به نمایش میذارن، اصلا کیف میکنم به خصوص با این مطلب: ضرر نمیکنید واسه عضویت: ترجیحِ سلامتی بر سود

#آزاده
#یادداشت_مهمان
پزشک فارغ حصیل علوم پزشکی تهران؛ ن ایالات متحده
https://t.me/k1inusamultimedia/130

مرکز درمانی ای که در آن مشغول به کار هستم، یک مجموعه ی بسیار بزرگ و مجهز، متشکل از دانشکده ی پزشکی، بیمارستان و تعداد زیادی زیرمجموعه های تحقیقاتی است که تقریباً هر رشته ای اعم از پزشکی و علوم انسانی و ی را پوشش می دهد؛ به طوریکه تقریباً یک سوم از جمعیت شهر، در همین مرکز مشغول به کار هستند. این مرکز یکی از بهترین و معتبرترین مراکز درمانی ای متحده ست.

همه ی اینها را گفتم که بگویم این مجموعه ی بزرگ، یک مجموعه ی ورزشی بسیار مجهز هم دارد که عضویت در آن برای من نکات جالبی داشت:

اول اینکه وقتی از مسئول باشگاه پرسیدم که حضور من در مجموعه با حجاب ی اشکالی دارد یا نه، انگار که عجیب ترین سوال دنیا را پرسیده ام. جواب داد که قطعاً مشکلی ندارد. حتی تاکید کرد که پوشیدن مایوی ی یا بورکینی - که در بسیاری از است ها به خاطر مسائل بهداشتی و یا شاید هم مسائل دیگر (!) ممنوع است - هم بلامانع است. حتی برای اینکه احساس نکنم اقلیت هستم، تا داخل باشگاه همراهی ام کرد، کمدها و طرز استفاده از قفل ها را نشانم داد و اتاق مخصوص ورزش بانوان را هم معرفی کرد که علاوه بر سالن عمومی، به خانم هایی اختصاص داده شده بود که نمی خواستند در جمع مختلط با مردها ورزش کنند. این حجم از احترام به عقاید برایم واقعاً ستودنی بود.

دومین نکته ی جالب این بود که هرچه میزان استفاده ی فرد از باشگاه بیشتر باشد، هزینه ی عضویت ماهانه ی او کمتر می شود. این هم تشویق جالبی بود برای آدم ها که به ورزش ترغیب شوند. با هربار ورود به باشگاه، از همان کارت پرسنلی محل کار استفاده می شود و دفعات مراجعه به باشگاه، روی یک مانیتور نمایش داده می شود. تقریباً و حدودی می شود اینطور خلاصه کرد که اگر کمتر از سه روز در هفته از باشگاه استفاده شود، هزینه ی کامل دریافت می شود. اگر میانگین سه روز در هفته باشد، هزینه ی کمتر و اگر بیشتر از آن استفاده شود هزینه از همه ی ح ها کمتر خواهد شد.

جالب ترین قسمت ماجرا این بود که مسئول باشگاه به من پیشنهاد داد که حتی اگر فرصت ورزش ندارم هم، بیایم و کارت بزنم و بروم تا هزینه ام کمتر شود!!! آنقدر تعجب که فقط نگاهش و در جواب خنده اش یک لبخند بی معنی زدم. مطمئن نبودم می خواهد مرا امتحان کند یا واقعاً این پیشنهاد را داده! کمی مِن و مِن و دلیل پیشنهادش را پرسیدم. با همان لبخند قبلی توضیح داد که باشگاه در گوشه ای از مجموعه ی ساختمان ها واقع شده که تقریباً از همه ی مراکز اداری و درمانی فاصله دارد. این بدان معنی است که برای رسیدن به باشگاه، حداقل پنج و حداکثر بیست دقیقه باید پیاده روی کنی. به نظر سیاست گذاران باشگاه، حتی پنج دقیقه رفت و پنج دقیقه برگشت برای پیاده روی هم ارزش این را دارد تا یک نفر را با انگیزه ی تخفیف بیشتر، به راه رفتن و تحرک مجبور کنند.

به هرحال هر جامعه ای ترکیبی از نکات مثبت و منفی است و بی انصافی است اگر چشم به روی مثبت ها ببندیم. فکر می کنم در راه اندازی مشاغل در ایران، در نظر گرفتن این نکته خالی از لطف نباشد که همیشه بیشتر سود مادی برای مشتری، پیامد غیرقابل انکار دارد. چه بهتر که این اهرم در راستای یک کار فرهنگی ارزشمند استفاده شود. بعید می دانم باشگاهی با آن عظمت که من دیدم، بابت این تخفیفی که به مشتری می دهد، ضرری متحمل شود.

فراموش نکنیم که به عنوان یک کارآفرین یا سرمایه گذار، حتی با کاهش مقدار کمی از سود پیش بینی شده مان، قطعاً می توانیم به بهتر شدن جامعه مان کمک بزرگی . ایده های جالب تر با شما بزرگوارهای دوست داشتنی که در هوای ایران نفس می کشید... و به امید روزی که ما هم شانه به شانه ی شما، در همان هوا نفس بکشیم و قدم های کوچک ولی موثر برای هم دیگر برداریم.

مشاهدات و روزنوشته های دانشجویان و دانش آموختگان مسلمان ایرانی???????? از امریکا????????
@k1inusa
به ما بپیوندید: https://t.me/joinchat/aaaaadwnejmuosjhfydniw +هنر معاشقه رو ببینین در این مطلب: چه ظریف: ┏━━━????????━━━┓
⠀ @jomelat_nab
┗━━━????????━━━┛

بهشت یعنی
یک موسیقی ملایم باشد
تو اینجا باشی
سرت روی پایم
دست راستم لای موهات
و دست چپم در حال نوشتن شعر

اما صبر کن
من که چپ دست نیستم!

مهم نیست
تا آن روز تمرین می کنم
اولویت همیشه با موهای "تو"ست

#عباس_معروفی


┏━━━????????━━━┓
⠀ @jomelat_nab
┗━━━????????━━━┛ یه همکاری هم داشتیم سحر میزاشت لا ما میگفت ساعت یازده صبح میترکه تو معدم تا افطار خمار نمیشم
خدا و م پشماشون ریخته بود

@delkade0



540 «««اعتراف میکنم خیلی جاهل و کولی ام»»»

درخواست حذف اطلاعات

کلا رفتم یه سرچ زدم دیدم علائم مسمومیت با گاز هم همیناست. حالا بماند اون نگرانی هم هست ولی آدم که نباید اینقدر ببافه و بدوزه و اوشتولوم کنه که!!! الآن پی میبرم هرچه آدم جاهلتر پوکتر، و البته کولی بازیهاش هم بیشتر. ولی خب خدا رو شکر. بازم همین که آدم خودشو میشناسه و تجربه ب میکنه عالیه. نگرانیم خیلی کم رنگ شد. تقصیر خودش هم هست. فکر منفی میکنه منم تو ذهنم دامن زدم و سرچ . سه بار بنویس و تکرار کن: اول فکر بعد حرف:، اول فکر بعد حرف:، اول فکر بعد حرف:،



447 رو جا انداختم.!!

درخواست حذف اطلاعات

رفتم سر این دختره. دلم سنگین شد. اعصابم ده. حالا تو این موقعیتی که تیم ملی و باید روحیه داشته باشم کمی ریختم به هم. هر ی یه مشکل و چه جو سنگینی. خدایا برای تک به تک و ریز به ریز نعماتت شکر. خاک بر سر من یکی با این همه بی تفاوتی. خدایا ممنون که بیماری روحی ندارم. خدایا دلم میخواد بغلت کنم. خدایا منو ببخش به خاطر ناشکریها و دیوونه بازیهام. یه دختره بود هرچی واسش میوردن همون موقع میخورد. 4 تا موز با یه پاکت شیر و یه بستنی و ... یا حسین. نشونه های افسردگی هست دیگه. دوستم کلی خوشحال شد من رفتم پیشش. ولی داشتم کلافه میشدم حس . با باباش رفتم و اومدم. خدایا بازم شکر. خدایا خیلی شکر. بی نهایت.



فکر کنم 449

درخواست حذف اطلاعات

دارم میرم. واسم دعا کنید. یاس سفید! اصلا نرسیدم سر بزنم. ولی از لطفت ممنون. به هر زبونی هستین و به هر دینی واسم دعا کنید. تمرینات مطمئنا سنگینتره این دفعه. خدایا ... خودت میدونی. خ ظظظظظظظ



و اینک: 450

درخواست حذف اطلاعات

اینقدر درگیر تمرین و تمرین و تمرینم که وقت نمیکنم. خلاصه شنبه اومدم. تمرینات خوبه و به ی نگینا! خودم حس میکنم انتخابم. مگر اینکه ..... بی خیال. همه چی آرومه. سر مربیها عالی هستن. جو خوبه و تقریبااا بدون حاشیه! کاری نداریم که دارن زیر آب رقیب منو میزنن و میخوان من رو هم وارد کنن که من تمایلی نشون ندادم و این پسره از ارومیه مثل فضولها زنگید و میخواست بیشتر درگیرم کنه که با برخورد قاطع من رو به رو شد. این دفعه ی خط نخورده و شنبه میرم تهران مجدد. امروز باید استقامت کار کنم. روی تردمیل. فکر کنم سه تا هشت دقیقه باید بدوم. +مشاورخان رو حذفش و پیامی چند روزی هست رد و بدل نشده. یه کم دلم تنگ شده واسش. ولی بی شعوره. میدونی اصلا من همه چی زندگیم یه طوری با هم پیوند دارند. اصلا عجیب. فکر کن این دختره عاشق این پسرست و و باید به تور من بخوره و از عشق بی نهایتش به مشاورخان بگه و دیروز نزدیک سه ساعت میحرفیدیم. یه بار دستشو گرفته و و و . زنگیده مشاورخان که کلی سبکش کرده ولی دختره عاشق و نفهم. کلی سمج و کنه. بهش گفته تو رفتارت مشکل داره و بیماری. ولی دختره هم چنان چسبیده. کلی راهنماییش . وقت گرفته بره پیش خودش که رابطه تلخ تموم نشه. از اونور بهش گفته نیا. فکر کن از یزد میاد اصفهان برای این پسره. البته یه جورایی اینجا کار میکنه. خلاصه هرچی مشاورخان سبکش میکنه این ول کن نیست. چقدر بده نباید آدم اینقدر عزت نفسش پایین باشه. من که اینقدر از بابام کشیدم که اگر ببینم ی کوچکترین مشکلی با من داره و نمیخواد با من باشه رابطه رو قطعش میکنم. به همین خوشمزگی. مشاورخان هم مغرور بود. گفتم بذار یه کم اون پیام بده که اخیرا اون اول پیام میداد. حالا هم شمارشو تقریبا حفظم. هرچیزی رو نخوایم تو ذهن بمونه بیشتر میمونه. ب هم خواب دیدم با چندتا دوستام و همین مشاورخان جایی ازمون میخوان تجلیل کنند. خیلی محل نمیذاشتیم به هم. +مامانم سر گیجه داره و من سردرد و استرس. باهام مصاحبه . تو رو مه گفت منتشر میشه. خدایا مامانم عالی بشه. میخوام پول بدم خواهرم باهاش بره طب سنتی. اعصابم د میشه مامانم مریض باشه. عزا ماتم میگیرم. تو اردو هم که بودم، فهمیدم سرگیجه داره ولی با خودش حرف زدم آرومتر شدم. +سالگرد ازدواج خواهرم مبارک. من که نبودم شوهرش کیک یده اورده اینجا، ایز، خیلی خوبه عشق موندگار باشه. خدایا شکرت که خواهرم خوشبخته. چه شوهر خوش اخلاقی داره. صبور. با وجود یه بچه 4 ساله، هنوز به فکر هست و از این بالاتر برای یه خانم نیست. من میدونم که این موارد چقدر عشق یه خانم رو نسبت به خانوادش زیاد میکنه. عشقتون پایدار، +هیجان دارم. استرس دارم. جسمم خستست. روحم هم یه کم. برای مامانم نگرانم. ولی پر از انرژیهای مثبتم. +پسر جدیده، مهدی، بهم زنگ میزد و حالم رو جویا میشد. داشتم فکر می اینقدر که پسرا هوامو داشتن و سراغ گرفتن و میگیرن دوستام نگرفتن، خلاصه .... بی کاره. خیلی به دلم هم نمیشینه، حرفی از ازدواج هم نزده و بعید میدونم بزنه. +راستی تو راه رفت با یه خانمی آشنا شدیم که اومده بود اصفهان، خواهرش اینجاست و سرطان داره و خونشون یکی از محله های خوب تهران بود و خواهرش آلمان بود و چایی گیاهی که فکر کنم گل زبون بود بهمون داد. خیلی متشخص و با کلاس بود لامذهب. پیر بود ولی خوشتیپ. فعلا همین. راستی عیدتون هم مبارک. میشه بازم برام دعا کنید؟ به خصوص واسه مامانم